تبليغاتX
لحظه های ما

لحظه های ما

چقدر سال ها زود می گذرن چه خوب چه بد .

نمی دونم اسم خاطره پارسال رو چی میشه گذاشت : خاطره یا خیال؟

خاطره هست چون همش واقعیه اما یجاهاش خیلی دیر از یادم میره . یعنی دوست داشتم یه خیال باشه

سال پیش با بچه های کانون معمولا مرتب می رفتیم یکی از مراکز بهزیستی

با بچه ها درساشون رو کار می کردیم بازی می کردیم و ...

هر کی عهده دار یه کسی بود تو وضعیت درسی . بچه ها ابتدایی بودند . کسی که من باهاش کار می کردم محمد بود . اما اصلا با من جور نبود و نمیشد اما علی و امیر و پژمان با اینکه زیاد با هاشون کار نمی کردم خوب با من جور شده بودن . یه روز که بچه ها ی کانون جلسه داشتند اعلام کردند که قراره هفته بعد بچه ها رو ببرن نمایشگاه کتاب . منم قرار شد که برم.قرار این بود که اول بریم مرکز بهزیستی و از اونجا همه با هم با مینی بوس بریم نمایشگاه

بچه های مرکز که همونا بودند و فرقی نکرده بودن اما بچه هایی که از طرف کانون امده بودند اکثرا چهره های آشنایی بودند .علی و امیر و پژمان دوست داشتن با من بیان اما محمد یه غرور داشت که من دوست داشتم . هرکی می گفت آقا من با شما بیام محمد بدجوری نگاش می کرد اما خودش نمی گفت که آقا من با شما باشم. من گفتم من با محمد می خوام بیام . قبل از این که همه بچه های کانون بیان با بچه ها تو حیاط توب بازی کردیم

وقتی همه اومدن سوار شدیم و در مترو بهشتی پیاده شدیم

قرار این بود که تا دم کتاب های کودکان با هم بریم و بعد جدا بشیم . اول از داخل بخش قرآن رد شدیم که محمد گفت من از این قران کوچیک ها می خام . (من آدم کنسی هستم  ) محمد گفت می خاد واسه آبجیش یه قران کوچیک بخره .منم قبول کردم و رفتیم و یه قرآن گرفتیم .یکی ام واسه خودش . هرچند اصلا به نظر من یه قرآن کوچولو که نمیشه خوندش و بچه ای مثل محمد که هنوز قران بلد نیست  با هم جور نمی آن . اما ازون اصرار و از من کوتاه اومدن .

خوبه تو مسیر دیگه قران کوچولوی دیگه ای که بنظرش جالب باشه پیدا نشد وگرنه خدا بداد من میرسید. تو کتاب های کودک با محمد گشت زدیم و فکر کنم زیادی باهاش خوب شده بودم چون خیلی شیطون شد و دوبار دستم رو ول کرد و تو شلوغی خودشو گم و گور کرد . حسابی اعصابم خط خطی شده بود و قلبمم که ضعیف بود( اخه من خیلی زود پیر شدم). بالاخره به خیر گذشت . قرار بود بعدش دوباره بریم یه جا که واسه کاردستی درست کردن بچه ها و تئاتر بود . وقتی که اونجا رفتیم تئاتر که تعطیل شده بود و قرار این شد که نیم ساعت با بچه ها دوباره هرکی هرجا خواست بره . من و محمد با هم رفتیم کاردستی درست کردن رو ببینیم اما به نظر اون و من خیلی لوس و دخترونه بود .علی با یه دختر خانم ( یکی از همونا که قبلا ندیده بودمش ) ما رو دید بعد دست اون بیچاره رو کشید و گف می خواد با من بیاد . من یه نگاه به خانم مجهول انداختم و اونم چیزی نگفت .شدیم 4 نفر

یه جا صورت بچه ها رو نقاشی می کردند که بچه ها خیلی خوششون اومد علی دلش می خواست مرد عنکبوتی بشه ( محمد رو یادم نیست) . من یه جا وایسادم و خانم با بچه ها رفت تو صف. که یه دفعه دوزاری ام اوفتاد مثل اینکه این خانومای گریمور که 1 دقیقه رو صورت هرکی وقت صرف می کنند در راه رضای خدا و شادی بچه ها صورت ها رو رنگ نمی کنن .(ایکاش منم نقاشی رو صورت بلد بودم) .می خواستم بگم بچه ها بریم اما یه نگاه به صورت دختر کردم و بدون حرف با چشام گفتم موضوع رو . اون با لبخند خیلی آرومی جوابمو داد . به صورت بچه ها نگاه کردم و دیدم که خیلی خوشحالن . یاد بچه گی هام اوفتادم . بالاخره نوبت اونا شد . من داشتم فکر می کردم که محسور خنده ای آرام شدم یا شادی و خوشی بچه ها.

تو صف وایسادن یه خوده باعث شده بود که دیر کنیم .البته این جوری حس می کردم . وقتی رفتیم محل قرار هیچکدوم از بچه ها نبودن . گفتم چیکار کنیم

گفت نمی دونم .

من به یکی از بچه ها زنگ زدم اما موبایلش خاموش بود .شماره کسه دیگه ای رو نداشتم .نمی دونم رفته بودن یا دیر کرده بودن . حس دیر کردنمون بهم می گفت که رفته ان.

اونم تلفون کسی رو نداشت

بالاخره  با همه خستگی و شادی های چند لحظه پیش که تجربه کردیم با تردید گفتم بریم بسمت در جنوبی(بهشتی)

قبول کرد . بچه ها خیلی خسته بودن اونم خسته بود .بالاخره به اونجا رسیدیم اما اونجا هم خبری نبود . گفتم شما بمونید من دور و برو یه نگاه کنم . 10 دقیقه الکی دور و برم رو تو شلوغی ورود و خروج ها نگاه می کردم

دیدم با بچه ها کنارم وایساده با یه چهره که معلوم بود حسابی داغ کرده به محمد و علی گفت این پسره پس کو؟

من کنارش بودم .محمد گفت اینهاش. سرشو چرخوند و شکه شده بود . یکدفعه یکی از بچه ها زنگ زد و گفت کجائیم. گفتیم در جنوبی .

وای خدای من باید تا در جنوبی می رفتیم . شلوغی و خستگی حسابی کلافه مون کرده بود .من که خسته شده بودم یقین داشتم اونا خیلی بیشتر از من

تو راه علی دست منو می گرفت و یهم لم داده بود .هی م یگفت منو کول کن . منو کول کن

من خودمو به زور می کشیدم .محمد دست دیگمو گرفته بود و با انگشترم ور می رفت( این انگشتر رو از بابام گرفته بودم چون خیلی خوشم ازش می اومد اما چند وقت پیش نگینش گم شد و الان بی انگشترم)

یهو گفت : تو عروسی کردی ؟

نمی دونم چرا بچه ها هر سوالی رو راحت و رک می پرسن . بدون توجه به هر سخن جای و مکانی دارد حرف می زنن

بهتم زد . اما بعد چند لحظه خیلی معمولی گفتم نه

گفت پس می خوای عروسی کنی؟

ایندفعه دیگه جواب ندادم.

بالاخره خسته به بچه ها رسیدیم . فکر می کردم که همه ناراحتی قصیه تو همین خستگی راه بود که مصوبش من بودم .اما نه .زهی که شتر در خواب بیند پنبه دانه

از یه طرف کل بچه ها رو دیدم که بی حوصله اند

بدبختانه مربی بچه ها تا به ما رسید بدون پرسیدن سوالی با دیدن چهره بچه ها عامل و مصوب این همه علافی رو بچه ها دونست و حسابی دعواشون کرد .من خواستم چیزی بگم اما دوستم گفت بشین .طرف قاطی داره .

از این همه لحظه زیبای اون روز که

محمد می خواست واسه خواهرش قران بگیره

علی امیر و پژمان می خواستن با من بیان

شادی محمد و علی که خیلی واسشون نقاشی صورت جالب بود

خنده ای ارام از خانمی مجهول

تنها چیزی که باقی موند

کلافگی همه

یه ناراحتی و خستگی تو چهره همون خانم مجهول

 نقاشی های صورت محمد و علی که هر دو به خاطر گریه از ریخت اوفتاده بودن

همین ها باقی ماند

و چه زود شادی ها رنگ می بازند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 19:21  توسط حسن کچل سوزنبان  | 


دانش طربناک :

دیوانه.

 آیا نشنیده اید حکایت آن دیوانه ای را که بامداد روز روشن فانوسی برافروخت و به بازار دوید و پیاپی فریاد کشید :

" من خدا را می جویم ! من خدا را می جویم ! "

در آن هنگام بسیاری از کسانی که به خدا ایمان نداشتند در آن پیرامون ایستاده بودند و یکی پرسید مگر گم شده است ؟ دیگری گفت : مگر همچون کودکی راه خود را گم کرده است ؟ یا پنهان شده است ؟ مگر از ما می ترسد ؟مگر به سفر رفته یا هجرت کرده است ؟ و همین طور نعره می زدند و می خندیدند

دیوانه به میانشان پرید وبا نگاه میخکوبشان کرد و فریاد زد : خدا کجا رفته ، به شما خواهم گفت :

ما او را کشتیم. همه ما قاتلان اوییم .ولی چنین کاری کردیم. چگونه توانستیم دریا را بنوشیم؟...مگر شب دم به دم مارا در تاریکی فرو نمی پیچد ؟ مگر نیاز نداریم بامداد تابناک فانوس ها را روشن کنیم؟ مگر هنوز هیچ چیز از هیاهوی گورکنانی که خدا را به خاک می سپارند به گوشمان نرسیده ؟ مگر هنوز هیچ چیز از واپاشیدگی الوهی به مشاممان نخورده است ؟ خدایان نیز متلاشی می شوند . خدا مرده است . خدا مرده می ماند . ما او را کشتیم

ما قاتلان سر آمد همه قاتلان چگونه خویش را تسلی دهیم ؟به چه ابی خویش را بشوییم ؟ چه ایین های توبه و چه بازی های آسمانی ناگریز خواهیم بود تا اختراع کنیم؟ ....

اینجا دیوانه خاموش ماند و به شنوندگان نگریست . انان در درگرفتند و شگفتزده به او نگریستند .سر انجام دیوانه فانوس را بر زمین کوبید . فانوس تکه تکه شد و فرومرد .

دیوانه گفت : من زود آمدم. وقت امدن من هنوز نرسیده است . این رویداد عظیم و دهشتناک هنوز در راه است . هنوز سرگردان است .هنوز به گوش ادمیان نرسیده است . رعد و برق نیازمند زمان است و...

 رویداد ها برای آنکه دیده شوند و شنیده شوند نیازمند زمان اند . ای نواقعه هنوز از ایشان دور تر از دور ترین ستارگان است و با این همه خودشان این کار را کرده اند

و باز حکایت کرده اند که دیوانه همان روز بزور وارد چند کلیسا شد و مرثیه خواند.می گویند که به زور بیرونش بردند و بازخواستش کردند و تنها چنین پاسخ داد : اگر امروز این همه کلیسا مقبره ها و تابوت های خدا نیستند پس چیستند ؟

نیچه/فولادوند

شاید اندکی آشنائی با نیچه برایمان بد نباشد :

به اقرار خویش منکر وجود خداست و ایمان به خدای را نشانه ی ضعف و اطاعت پیشگی آدمی می داند که جبر تاریخ باعث آن شده است (همانند فروید و مارکس و آنان که متفکران و صاحبان اندیشه در قرون 19 و 20 بودند شاید این ذات فلسفه است که انسان را از خدا دورتر می کند !؟)

نیچه مردی دلیر است و از پند گیری یا ملال پذیری از سخنانش هیچ باکی ندارد از پلیدی ها و کوته بینی ها و فصل فروشی ها و بی ایمانی ها در پیرامون خود سخت آزرده و خشمگین بود .

تعابیر مختلفی از مرگ خدای نیچه شده است .

- تعبیر الحادی :

خود نیچه می گوید : اگر نیکی و پاکی و داد گری و آفرینندگی همه در خدا و از خداست پس این موجود یکتایی که بشر نام گرفته است چکاره است؟

باید بپا خیزد و بشورد و طرحی و در انگیزد

ارزش های گذشته رفت . خدا که منبع هر نیکی و حقانیتی است دیگر نیست

آدمی ایمان خویش را از دست داده و چراغ دیانت که نه تنها منشاء او بلکه مقصد او نیز بود از بین رفته است.

او باید همه ارزش ها را از نو بیافریند ( به قول خود در کتاب چنین گفت زرتشت : او باید ابرمرد شود)

آیا معنای مرگ خدا این است ؟

- تعبیر دینی :

نوعی از تعبیر دینی نیز در مرگ خدا قابل برداشت است و آن به پیشگویی های نیجه از آینده بشریت است که در مادی گری و بی ایمانی غوطه ور میشود .شاید به همین دلیل است گفته میشود هیچ کس مانند نیچه چنین روزگاری را پیش بینی نکرده است.

چقدر دوست داشتم تعبیر دینی را قبول کنم . اما این تعبیر بیدارکننده در صورتی برای من قابل پذیرش است که نیچه ادعای ساختن جامعه ای جدید که بدون خدا باید ارزش های نو را برپا کند نمی کرد .

ایکاش قدرت مکالمه با مردگان را داشتم تا در ابتدا از نیچه می پرسیدم ایا خدا مفهومی انتزاعی زاییده جبر تاریخ است ؟

و دیگر این سوال : بر فرض که جهان امروز ما به نیستی و پوچی میرود آیا راه شما امکان پذیر است ؟ یعنی می توان به فرض نبود خدا دوباره جامعه ای اخلاقی و مبتنی بر ارزش ساخت ؟ یعنی ابر مردی پیدا میشود که با فرض اینکه تنها فرصت زندگی در این جهان را روبروی خود دارد و یقین بداند ( نه در شک)که بعد از آن نیستی و فنا اورا فرا می گیرد بتواند بر پایه ارزش هایی که خود ساخته است زندگی کند؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:31  توسط حسن کچل سوزنبان  | 

امروز در منزل بحث بر سر این که 13 به در کجا رویم و در به در شویم  و نهار چه کنیم

خانم والده( البته ولدی در کار نیست) که از هر انگشتشان مثل خرمان چه گوهر ها در ریزش است

گفتند کوفته می گذارم به رسم محله ی خودم .اخر سال پیش به رسم محله شما قورمه درست کردم

(عجب قورمه ای بود من را که یاد ننه ام خدا بیامرز می انداخت که چرا مرا در این دیار فانی باقی گذاشت ) .البته ما در عوالم دیگر سیر و سلوک می کردیم

آخر کاه و یونجه گران شده و هزار ماشاالله ولایت ما تا چشم کار می کند انسان ها هم مثل گوسفندان پر برکت

البته مردم ما به حرف کدخدا گوش کرده اند .مثلا این  رجب علی  پدر امرزیده هر 20 گوسفندی که اگر داشت  در سال به 100 می رسید امسال از جان و دل به حرف کدخدا گوش کرد و صاحب 3 کره شد ( حال اگر گوسفند ندارد ولد دارد.)

اصلا چه می گفتم .اها داشتن میگفتم که  این خر تا به دامون پائین برسد  و ما از طبیعت زیبای آن جا نوش جان بفرمائیم باید کاه را با اه تو داد به این خر که کوفت کند

حالا خدا را شکر که من کوپن کاه دارم .

مانده ام:

 13 را خانه بمانیم و کوفته بخوریم و نحسی اش وبال گردن از مو کلفت تر ما شود یا

13 را بیرون رویم و خر ما کاه کوفت و ما اه و نحسی بدر کنیم و خود مان را در به در

 

 به هر حال کوفته و قورمه فرقی نمی کند از هر دو بهتر کاه است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 10:25  توسط حسن کچل سوزنبان  | 

 شنیده بودم نان های ماشینی ابروی مردم ده را برده اند

اما ندیده بودم

شاید تیتر گم شده در ذهنم  این باشد :

نان های ده دیگر دیده نشدند

 

بدتر ان که تنور های نانوایی فقط آبروی تنور های ده را نبردند

ابروی کماج هایشان را هم بردند

دیگر کماج ده نمی خورم

 

از وقتی که تک درخت کوه را بریدند . از وقتی که  ستاره ها در ده روشن نمی شوند

حتی  سگان ده عوعو های شبانه شان را از سر نمی گیرند

حتی دیگر حرمت کاریز را هیچ کس نگه نمی دارد

حتی شاید خدا بر این قوم باران نمی بارد

زمانی مش حسن مسخ می شد و گاو مش حسن می شد

امروز مش حسن گاو ندارد که مسخ شود

نمی دانم کدام بهتر است مش حسن یا گاوش؟

اما می دانم که ده دیگر حال هوای ده نمی دهد

نکند من ده را  اشباه آمده ام. خدا کند اینطور باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 10:22  توسط حسن کچل سوزنبان  | 

هو الجمیل
 ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار- چرا که بی سر زلف تو ام بسر نرود
تمام نامه ها و دست نوشته هام تو دستم بود که باد اومد و اونا رو هم برد. یادم نیست تو اون لحظه احساسم چی بود. گریه کردم یا لبخند زدم؟ اصلا یادم نیست
نمی دونم چرا دور روزگار من این همه دست انداز داره . تو رو از من گرفت . بودن با تو تبدیل شد به مرور چند تا تکه کاغذ که واسه تو می نوشتم و چند تا خاطره . امروز اون چند تا تکه کاغذ هم رفتند تا من بمونم و فقط خاطره ات .
فکر می کنی باد کاغذا رو کجا می بره ؟ شاید ببره که جار بزنه عشق ما رو تو کوچه ها و خیابونا . اگه این جوری باشه باید خوشحال باشم که من و تو هم شهره شهر می شیم .اما نیستم . افتخار می کنم که عاشقت بودم و هستم . دوست ندارم عشق ما لقمه کوچه و بازار بشه . این همه مجنون تر از مجنون و لیلی تر از لیلی اومدند و بی صدا رفتند. کی فهمید . من و تو هم یکی شون .
دستش درد نکنه باد . حالا حسابی تنهای تنها شدیم . من و خاطره ی تو
اولین روز زندگی ام ، اولین روزی که دیدمت با این جمله ها شروع شد :
در کوچه ها تنها  نمی دانم کجا روم
از تنهائی می هراسم .در این کوچه ها امروز آشنایان چه غریبه ایند.
دلم می گوید در این همه غریبه آشنایش توئی.
آن روز من تازه متولد شدم . به یک دنیا خنده که تو یه لحظه به من هدیه داده شد .
دیروز هوا صاف بود. آسمون زلال مثل چشات . جامو که رو پشت بوم انداختم به هوای تو آسمون رو نگاه کردم .یادته با هم آسمونو می دیدیم .آسمون سفید بود به جای این که شیاه باشه . به هوای تو خوابیدم و آسمون رو نگاه کردم . هنوزم سفیده .اینقدر سفید که ستاره ات رو پیدا نمی کنم . شایدم با تو رفته باشه
بازم شروع شد . سگ ها دوباره امونمو بریدند. نمی دونم این بدبختا شب چرا بیدارن. درست مثل اون شب که صداشون زیاد بود و خوابو از چشمامون گرفته بودن شده . اومدم پائین که فراریشون بدم اما اونا منو فراری دادن و تو میخندیدی . الان دیگه حال و حوصله داد زدن سرشونو ندارم. به خاطر کی ؟
امروز صبح با هزار زحمت پا شدم .مثل همیشه تنبل و خوابالو. یه لحظه یادم رفت که نیستی .پاشدم و چائی گذاشتم .خواستم کلوچه هائی که تو می پختی رو گرم کنم که دیدم کلوچه نداریم . تازه دو زاری ام اوفتاد که کاش هرگز نمی افتاد
اعصابم مثل سماور سوخت .
اومدم سر قنات .یادمه با هم از باغ آلو طلا رد می شدیم . تو همه اش شاکی بودی که چرا دارو درختا رو نمی بینم . منم فقط ساکت بودم . الو می چیدی و می گفتی اینا که شیرین شدن تو کی شیرین میشی؟
امروز با یه دنیا خاطره شیرین به خدا که همچنان تلخ ام
کنار قنات که رسیدم سرمو کردم تو آب که دوباره داد بزنی سرم. هرچی صبر کردم که داد بزنی  و منم آب بپاشم روت خبری نشد .دیگه داشتم خفه می شدم . دوباره نشستم و پاهامو تو آب گذاشتم نیم ساعت تو چشات زل زدم.تو هیچوقت نمی ذاشتی یه چشم سیر ببینمت . چشات یه چیزی مثل نمک داشت .هر چی بیشتر می دیدم  بیشتر زل می زدم . این بار فقط روبرومو نگاه می کنم به خیال اینکه هستی.
خواستم برم کوه کنار تک درخت. حرفت درست بود : خدا هیچ وقت امید بندهاشو  ازشون نمی گیره
وقتی رفتی زمستون شد .درختم سرما زد و خشک شد. دیگه کسی مریض شو بالا نمی برد بزاره کنار درخت . چند مدت که گذشت یه نهال کنار درخت در اومد فکر کنم من اولین نفری بودم که دیدمش. راست می گفتی :اگه امید بخشکه تمومه .
امروز که خواستم بیام بالا .قلبم تند تند میزنه. لبم خشک شده و پاهام به سختی قدم از قدم ور میداره . یه زمون من دست تو می گرفتم و به کمک هم می اومدیم بالا. حالا کی منو کمک می کنه .اما نه . من تا ظهر حتما باید بالا باشم  و زیر درخت نماز بخونم . چه کیفی داشت وقتی دلمون از خودمون می گرفت نماز ظهر می اومدیم این جا
...
خدا کنه حالا که زیر درخت نسیم میاد این بار به جای دست نوشته ها منو با خودش ببره  اونجائی که تو هستی


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 19:22  توسط حسن کچل سوزنبان  | 

همانا اوست مقتدر و عزیز

چه قدر آرام میشم .با همه آشفتگی ها از امروز و دیروزم ، با همه هراس ها و وحشت ها از امروز تمام نشده و آینده نا معلوم ،  با همه غرورم همون غرور بچه گانه با همه سستی و نا امیدیم

و خلاصه کنم با همه احساس فانی بودنم همین یه جمله کافیه تا ته دلم ، خیالم راحت باشه که مواظبم هستی.

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

 

با تمام وجود مطمئن ام  اگه همه تنهام بذارن اگه خودم خودمو تنها بذارم اگه همه چی مجاز باشه تو خیال نیستی و تنهام نمی ذاری

 

ای کاش همیشه غمگین بودم که شاید نزدیک تر بودی.

 

چوپان و شانه و موی تو کجا و من و پول و حسرت کجا.

 

کوچیک که بودم فرق اَلا و الا رو نمی دونستم .

 

وقتی فهمیدم یکیشون کفتر و یکیشون کفتاره . وقتی فهمیدم خیلی عزیزی وقتی فهمیدم آرام تر از خیالمی چون خود حقیقتی اینقدر آروم میشم که .... ( نمی دونم میدونی یا نه)

 

امروز خسته ام . همیشه تنهایی -  که فقط تو بودی - مثل خواب بود واسه یه تن خسته 

بازم کویر خیلی می چسبه . با هیچکس جز تو

بازم دیدم سوراخ ای آسمون با تو یه کیف دیگه داره

بازم تو کوه داد زدن وقتی که از همه نزدیک تر ام به تو . چقدر دلم تنگ شده واسه داد و فریاد کردن .

حتی دلم تنگ شده که عربده بکشم و لاف بزنم . لاف بی عربده خوشمزه نیست

 

نا امیدم مکن.

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند زین ولایت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 0:4  توسط حسن کچل سوزنبان  | 

 

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره دلم دوباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده و صمیمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد

... با سلام و ارزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

کاش زمانه این زمان زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس ز فرط های و هوی گرگ و میش

دل به هی هی شبان نمی دهد

...
"قيصر امين پور"


اما زمان گذشت و دل ها بوي روزمرگي گرفت . دوستان قديمي از هم دور شدند و دوستان نو  از راه رسيدند
خداي نكند كه تو هم از ياد روي.
تمام اسفند هايم و ارديبهشت هايم فداي آن اريبهشت كه ميائي
+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 12:24  توسط حسن کچل سوزنبان  | 

جناب آقای دکتر محمود خان (جان)

گر می فروش حاجت رندان دوا کند / ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

ساقی بجام عدل بده باده تا گدا / غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

حقا کزین غمان نرسد مژده امان / گر سالکی به عهد امانت وفا کند

...

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت / عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

 

سلام .به رسم هم دانشگاه بودن و هم وطن بودنمان .نه بیشتر

سخت است اما به راحتی می گذری. نه می توانم رک باشم و نه می خواهم این گونه باشم.

روزگاری کودک بودم و برایم هیچ چیز مهم نبود جز شیرنی و آبنبات

بزرگتر شدم و انتهای دردم درد شکم و محبت بود

اما امروز فرق می کند . من می فهمم بیشتر از دیروزها. این را که قبول داری؟

و امروز درد مردم کشورم ، درد خودم و درد محبت ورزیدن و ورزاندن را بیشتر از درد آبنبات و شیرنی دارم.

گفتم کشورم . و برای همین امروز به رئیس جمهورم حساس ام . نه مثل پدر که بخواهد گوش پسر بگیرد که در این حد هرگز نیستم . اما مثل فرزندی که از کارهای پدر عصبانی می شود از دستت عصبانی ام. شاید راهت درست باشد اما امروز از انتخاب کم پشیمان نیستم.

دم از عدل زدی که شعار شیرینی است ( شاید خیال شیرینی) . اما از ان روز چه اتفاق ها افتاد که تو عدالت نامیدی اش؟

من از فردایم سخت هراس دارم . هراسی که هر روز بیشتر میشود . هر روز که می خوابم و تو تصمیم تازه ای میگیری. این افتخار است که تنها چند ساعت بخوابی؟ پس چگونه مملکت داری می کنی؟

شاید اگر هر کسی بود بدتر از تو بود و هراسم بیشتر می شد .اما گفتم که از روزی دردهایم بیشتر شدند هراسم متولد شد. می فهمی؟

اگر به عدل جام میدادی این بود که " گدا غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند"

حتی شما نظریه پرداز جدیدی شدید که بحق بعضا درست بود (حال چگونه نمی دانم) .

اما اگر 100 بار درست چیدی و بالا رفتی (درست چیدیمو و بالا رفتیم) یکبار کافی است تا نابودش کنیم.

آخر به شرط مومن بودن و نمیدانم دیگر کدامین شرط ها می توان کاری را به کسی سپرد. اگر این گونه است بر ایمان تو هم جای سوال است که چرا نا اهلان را اهل جای زدی؟

تخصص و تبحر ، تجربه و وجدان چه می شود ؟

ایکاش غول چراغ جادو بودم و قیافه ات را تغییر می دادم و در هزار و یک توی ادارات می چرخاندمت. محل سگ هم به کس نمیگذارنند. این بار هراس ندارم که عصبانی ام.

قیمت ها چه شده؟

راست می گفت که بیا و ملک بخر و بخواب و فردا که بیدار شدی دو برابر می شود

یعنی کسی آنجا اقتصاد می داند.

از وقتی که بنزین ( که باید سهمیه بندی میشد اما با این زیر ساختار چرا) از نان شب هم مهم تر شد نه در ولایت ما تاکسی پیدا میشد که خالی نیاید و برود و نه شخصی بود که رقم ها را به فرمول بنزین آزاد بر بنزین سهمیه ای در قیمت تاکسی حساب نکند. البته حق دارند. خدایشان نمایندگانشان (نمایندگانمان) را در
مجالس بزم جزای خیر دهد که نمک خورده نمکدان شکستند ( این خود مجال دیگری ایست و بر آنان تکیه نیست)

می دانم که زیاده روی می کنم و گرم شده ام .

محمود خان به کجا چنین شتابان. اگه به تو نگم چه کنم.

این متن را شاید نخوانی و بگذری شاید بخوانی (حتی اگر به طنز هم بخوانی لطف می کنی). متاسفم که ناجوان مردانه انتقاد کردم . اما قصدم انتقاد نبود.اما این یک جمله را کمی قبول کن.

محمود جان . اندکی بیشتر فکر کن.

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 12:19  توسط حسن کچل سوزنبان  | 

مي گويند اگر برده اي خواب است بيدارش مكنيد شايد كه خواب آزادي را مي بيند
و من مي گويم اگر برده اي خواب است بيدارش كنيد و از آزادي برايش بگوئيد
"جبران خليل جبرا"


+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 12:10  توسط حسن کچل سوزنبان  | 

 تنها شایسته اوست .عدل

گفتند هیچ نگوئید  پرسیدیم برای چه؟

پس حق اب و گل چه می شود .پس فریاد بیدار کجا خفته می شود و هزار آرزوی به باد رفته چه؟

شنیدی که الهام گفت فروش بنزین آزاد یعنی تورم

خدا خیرش دهد که در اقتصاد مملکتی کشف کردند عامل تورم را

آقای رئیس جمهور من مانده ام که مشاورین اقتصادی شما از کجا کشوفات می فرمایند که بر هزار و یک تصمیم تورم زای شما دست عیب نیست. اما آخر سر عامل تورم را ردیابی نمودند.

خداش خیرشان دهد!!!!!!!!!!

اقای رئیس جمهور اغوای تشویق شدی و گرم شان؟

دلم پر است که کم از قصه ی هزار و یک شب تصمیمات شما حرص نخوردم .دلم پر است چرا که من هم از این جا هستم. ایرانی ام و حق دارم که بدانم آقای رئیس جمهور از قول تا عمل چقدر فاصله است!!!!

به شما نامه ای دادم و گفتم که نه انتقاد است و نه تشکر و نه هر چیزی .تنها خواست بدانید که نه اینجا گلستان است ( برای من ) نه خرابه ای و مخروبه ای.

و دیگر این که خواستم خالی شوم . خالی شوم از حرص هایم

شما همیشه فقط تمجید ها را نشان می دهید؟ (نه.می دانم که نه)

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ـ خوب عجب (در این جا محال) بود آنچه ما می انگاشتیم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

زیر ورقی : لطفا مسئولین بلاگفا دایه عزیز تر از مادر نشوند و بر ارتباط من با محمود خان (جان) پارازیت اندازی نفرمایند.

که آنگاه دست غیب امد و بر سینه ی نا محرم زد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 3:7  توسط حسن کچل سوزنبان  |