چقدر سال ها زود می گذرن چه
خوب چه بد .
نمی دونم اسم خاطره پارسال رو
چی میشه گذاشت : خاطره یا خیال؟
خاطره هست چون همش واقعیه اما
یجاهاش خیلی دیر از یادم میره . یعنی دوست داشتم یه خیال باشه
سال پیش با بچه های کانون
معمولا مرتب می رفتیم یکی از مراکز بهزیستی
با بچه ها درساشون رو کار می
کردیم بازی می کردیم و ...
هر کی عهده دار یه کسی بود تو
وضعیت درسی . بچه ها ابتدایی بودند . کسی
که من باهاش کار می کردم محمد بود . اما اصلا با من جور نبود و نمیشد اما علی و
امیر و پژمان با اینکه زیاد با هاشون کار نمی کردم خوب با من جور شده بودن . یه
روز که بچه ها ی کانون جلسه داشتند اعلام کردند که قراره هفته بعد بچه ها رو ببرن
نمایشگاه کتاب . منم قرار شد که برم.قرار این بود که اول بریم مرکز بهزیستی و از اونجا همه با هم با مینی بوس بریم
نمایشگاه
بچه های مرکز که همونا بودند و
فرقی نکرده بودن اما بچه هایی که از طرف کانون امده بودند اکثرا چهره های آشنایی
بودند .علی و امیر و پژمان دوست داشتن با من بیان اما محمد یه غرور داشت که من
دوست داشتم . هرکی می گفت آقا من با شما بیام محمد بدجوری نگاش می کرد اما خودش
نمی گفت که آقا من با شما باشم. من گفتم من با محمد می خوام بیام . قبل از این که
همه بچه های کانون بیان با بچه ها تو حیاط توب بازی کردیم
وقتی همه اومدن سوار شدیم و در
مترو بهشتی پیاده شدیم
قرار این بود که تا دم کتاب
های کودکان با هم بریم و بعد جدا بشیم . اول از داخل بخش قرآن رد شدیم که محمد گفت من از این قران کوچیک
ها می خام . (من آدم کنسی هستم ) محمد گفت
می خاد واسه آبجیش یه قران کوچیک بخره .منم قبول کردم و رفتیم و یه قرآن گرفتیم
.یکی ام واسه خودش . هرچند اصلا به نظر من یه قرآن کوچولو که نمیشه خوندش و بچه ای
مثل محمد که هنوز قران بلد نیست با هم جور
نمی آن . اما ازون اصرار و از من کوتاه اومدن .
خوبه تو مسیر دیگه قران
کوچولوی دیگه ای که بنظرش جالب باشه پیدا نشد وگرنه خدا بداد من میرسید. تو کتاب
های کودک با محمد گشت زدیم و فکر کنم زیادی باهاش خوب شده بودم چون خیلی شیطون شد
و دوبار دستم رو ول کرد و تو شلوغی خودشو
گم و گور کرد . حسابی اعصابم خط خطی شده بود و قلبمم که ضعیف بود( اخه من خیلی زود
پیر شدم). بالاخره به خیر گذشت . قرار بود بعدش دوباره بریم یه جا که واسه کاردستی
درست کردن بچه ها و تئاتر بود . وقتی که اونجا رفتیم تئاتر که تعطیل شده بود و
قرار این شد که نیم ساعت با بچه ها دوباره هرکی هرجا خواست بره . من و محمد با هم
رفتیم کاردستی درست کردن رو ببینیم اما به نظر اون و من خیلی لوس و دخترونه بود .علی با یه دختر خانم ( یکی
از همونا که قبلا ندیده بودمش ) ما رو دید بعد دست اون بیچاره رو کشید و گف می
خواد با من بیاد . من یه نگاه به خانم مجهول انداختم و اونم چیزی نگفت .شدیم 4 نفر
یه جا صورت بچه ها رو نقاشی می
کردند که بچه ها خیلی خوششون اومد علی دلش می خواست مرد عنکبوتی بشه ( محمد رو
یادم نیست) . من یه جا وایسادم و خانم با بچه ها رفت تو صف. که یه دفعه دوزاری ام
اوفتاد مثل اینکه این خانومای گریمور که 1 دقیقه رو صورت هرکی وقت صرف می کنند در
راه رضای خدا و شادی بچه ها صورت ها رو رنگ نمی کنن .(ایکاش منم نقاشی رو صورت بلد
بودم) .می خواستم بگم بچه ها بریم اما یه نگاه به صورت دختر کردم و بدون حرف با
چشام گفتم موضوع رو . اون با لبخند خیلی آرومی جوابمو داد . به صورت بچه ها نگاه
کردم و دیدم که خیلی خوشحالن . یاد بچه گی هام اوفتادم . بالاخره نوبت اونا شد . من داشتم فکر می کردم که محسور خنده
ای آرام شدم یا شادی و خوشی بچه ها.
تو صف وایسادن یه خوده باعث
شده بود که دیر کنیم .البته این جوری حس می کردم . وقتی رفتیم محل قرار هیچکدوم از
بچه ها نبودن . گفتم چیکار کنیم
گفت نمی دونم .
من به یکی از بچه ها زنگ زدم
اما موبایلش خاموش بود .شماره کسه دیگه ای رو نداشتم .نمی دونم رفته بودن یا دیر
کرده بودن . حس دیر کردنمون بهم می گفت که رفته ان.
اونم تلفون کسی رو نداشت
بالاخره با همه خستگی و شادی های چند لحظه پیش که تجربه
کردیم با تردید گفتم بریم بسمت در جنوبی(بهشتی)
قبول کرد . بچه ها خیلی خسته
بودن اونم خسته بود .بالاخره به اونجا رسیدیم اما اونجا هم خبری نبود . گفتم شما
بمونید من دور و برو یه نگاه کنم . 10 دقیقه الکی دور و برم رو تو شلوغی ورود و
خروج ها نگاه می کردم
دیدم با بچه ها کنارم وایساده
با یه چهره که معلوم بود حسابی داغ کرده به محمد و علی گفت این پسره پس کو؟
من کنارش بودم .محمد گفت
اینهاش. سرشو چرخوند و شکه شده بود . یکدفعه یکی از بچه ها زنگ زد و گفت کجائیم. گفتیم
در جنوبی .
وای خدای من باید تا در جنوبی
می رفتیم . شلوغی و خستگی حسابی کلافه مون کرده بود .من که خسته شده بودم یقین
داشتم اونا خیلی بیشتر از من
تو راه علی دست منو می گرفت و
یهم لم داده بود .هی م یگفت منو کول کن . منو کول کن
من خودمو به زور می کشیدم
.محمد دست دیگمو گرفته بود و با انگشترم ور می رفت( این انگشتر رو از بابام گرفته
بودم چون خیلی خوشم ازش می اومد اما چند وقت پیش نگینش گم شد و الان بی انگشترم)
یهو گفت : تو عروسی کردی ؟
نمی دونم چرا بچه ها هر سوالی
رو راحت و رک می پرسن . بدون توجه به هر سخن جای و مکانی دارد حرف می زنن
بهتم زد . اما بعد چند لحظه
خیلی معمولی گفتم نه
گفت پس می خوای عروسی کنی؟
ایندفعه دیگه جواب ندادم.
بالاخره خسته به بچه ها رسیدیم
. فکر می کردم که همه ناراحتی قصیه تو همین خستگی راه بود که مصوبش من بودم .اما
نه .زهی که شتر در خواب بیند پنبه دانه
از یه طرف کل بچه ها رو دیدم
که بی حوصله اند
بدبختانه مربی بچه ها تا به ما
رسید بدون پرسیدن سوالی با دیدن چهره بچه ها عامل و مصوب این همه علافی رو بچه ها دونست
و حسابی دعواشون کرد .من خواستم چیزی بگم اما دوستم گفت بشین .طرف قاطی داره .
از این همه لحظه زیبای اون روز
که
محمد می خواست واسه خواهرش قران
بگیره
علی امیر و پژمان می خواستن با
من بیان
شادی محمد و علی که خیلی واسشون
نقاشی صورت جالب بود
خنده ای ارام از خانمی مجهول
تنها چیزی که باقی موند
کلافگی همه
یه ناراحتی و خستگی تو چهره همون
خانم مجهول
نقاشی های صورت محمد و علی که هر دو به خاطر
گریه از ریخت اوفتاده بودن
همین ها باقی ماند
و چه زود شادی ها رنگ می بازند!
